مابین این دو حس ماندم

من فراموش کردم

یا فراموشم کرده اند

هر چه هست

من ماندم و یک بغل دلتنگی

پاییز است دیگر همینطوریش هم دل ادم میگرد...


/ 8 نظر / 4 بازدید
مریم

آدم که غمگین می شود خودش را جدا می کند از جمع که مبادا آسیبی به خوشی های دیگران بزند مورد فراموشی قرار می گیرد و تنها تر و تنها تر می شود آنچنان در تنهایی خود غرق می شود که دیگر با هیچ تلنگری بر نمی خیزد و این آغاز تلخ یک پایان است

مريم

تو را باید دوست داشت هر روز برای تو باید نوشت باید در انتظارت ماند چه در فصلمان پاییز باشد … و یا دیگر فصلهای خدا و من دیوانه وار عاشق این بایدهای زندگیم هستم

مریم

چقدر آن شاعر خوش ذوق زیبا گفت : به جای برو ای گدای مسکین در خانه علی زن ، باید گفت : مرو ای گدای مسکین در خانه علی زن که علی زند شبانه در خانه گدا را “عید غدیر ، عید ولایت مبارک”

مریم

نسیم جون به یادت هستم عزیزم امیدوارم این شبها و روزهای عزیز توفیق رفیق راهت باشد و حاجت روا باشی گلم

احسان

مانده‌ام چگونه تو را فراموش کنم اگر تو را فراموش کنم باید سال‌هایی را نیز که با تو بوده‌ام فراموش کنم دریا را فراموش کنم و کافه‌های غروب را باران را اسب‌ها و جاده‌ها را باید دنیا را زندگی را و خودم را نیز فراموش کنم و تو با همه‌ چیز درآمیخته‌ای ... " رسول یونان "

احسان

مانده‌ام چگونه تو را فراموش کنم اگر تو را فراموش کنم باید سال‌هایی را نیز که با تو بوده‌ام فراموش کنم دریا را فراموش کنم و کافه‌های غروب را باران را اسب‌ها و جاده‌ها را باید دنیا را زندگی را و خودم را نیز فراموش کنم و تو با همه‌ چیز درآمیخته‌ای ... " رسول یونان "