نسیمانه

 
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧
 

پنجره را باز میکنم

باد لا به لای پردها می پیچد

نسیم خنکی میوزد

بهار بار دیگر خودنمای می کند

کنار پنجره میروم .

آسمان همچنان بی دریغ و ثنا گویانه در سکوت و اقتدار ایستاده .

و ماه هم ، چنان فخر می فروشد انگار که آسمان را به عشق او افریداند .!

من امادیگر نای ایستادنم نیست

این روزها چه بی بهانه و بی دلیل میشکنم

چه کنم ، دلم هوای گریه دارد

و این بارهم جز تو ای معبود من هیچ دستی نیست، شانه ای نیست، مرحمی نیست .

و من تنهای تنهایم .

زندگی به من آموخت که چگونه با آسمان انس بگیرم

جز او به دستی به نگاهی و به چشمی اعتماد نکنم

پنجره را میبندم دلم جای لابه لای ستاره ان دور دورها کنار ماه می چرخد و ناز می کشد و ناز می کند

جسمم میماند لابه لای این آجرهای  سرد و سنگی و رنج می کشد !

و تنهای و سکوت وعمری که می گذرد بی آنکه چیزی به این جهان اضافه کند ،

 و علامت سوال بی جوابی برای آفرینشم .؟!

راستی "این آمدن و رفتن از بهر چه بود "

 


 
 
بودن !
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
 

گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه نا پاکم اگر نشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه ، برتر از بی بقای خاک .
                                     

"احمد شاملو"

پ ن : به بهشت نمیروم اگر تو آنجا نباشی مادر. روزت مبارک


 
 
 
نویسنده : نسیم - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۳
 

دلم نگاهی تازه می خواهد

سرودی تازه می خواهد

جهانی تازه می خواهد

دلم هوای تازه می خواهد .!


 
 
 
نویسنده : نسیم - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٥
 

هرچه می روم، نمی رسم! فکر می کنم نکند من همان کــــلاغ آخــر قصه ها باشم!!؟


 
 
 
نویسنده : نسیم - ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
 

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت

به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟"


گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد!


چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ

درآمده است.


باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را

نخواسته بودم؟!....



سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود

احساس کرد ،


با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره

ی خود را از زندگی نگرفتم!


با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی

تنش بلند میشد به هوش آمد!



حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!


 
 
 
نویسنده : نسیم - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱
 

ای آنکه به تدبیر تو گردد ایام

ای آنکه به دست توست احوال جهان

ای دیده از تو دگرگون مادام

حکمی بنما که گردد ایام به کام

 


 
 
 
نویسنده : نسیم - ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩
 

از آدمهای که فکر میکنند روشنفکری یعنی یه گیلاس مشروب به دست بگیرند و تو دود سیگار غرق بشن و به نظام و مملکت فوش بدن و چهار تا حرف قلمبه ثلمبه سیاسی بزنن که بابا ما هم بلدیم و آخرسرهم تو بغل بیگانه ای آروم بگیرند .... حالم بهم میخوره.

 

پ ن : طرف خیر سرش آمد حرف عاشقانه بزنه که یعنی خیلی دوستم داره و منم خرشم گفت : نسیم خانم به اندازه ی تمام رخت های نشسته ی دلم دوستت دارم .!!!!!!

 


 
 
چه خوبه .!
نویسنده : نسیم - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦
 

راستی چه خوبه وقتی از پیش دوستی میای به جای کلی دلخوری و خود خوری غضب از اینکه چرا این حرف و زدم و چرا اون حرف و نزدم ،یا اینکه از دست غر زدن و غیبت کردن های مداوم اون یا حتی خودت و بالاخره فخر فروختن و تکبر ، برعکس احساس کنی چیزی به تو اضافه شد و چیز تازهای یافته ای یا حداقل از این در کنار هم بودن احساس رضایت کنی و شیرینی این دیدار زیر زبونت مزه مزه کنی. راستی چه لذت بخش و فرح انگیز وقتی به یه پیکنیک خیلی خیلی ساده بری و از ته قلبت شاد باشی بی آنکه سعی کرده باشی تشریفات خاصی داشته باشی غذای آنچنانی بخوری تو رستوران لوکس و گرون قیمت بشینی و به ویلون زن نابینای تو خیابون خیره بشی و بگی بیچاره ! . یا اینکه مجبور باشی لباسای انچنانی بپوشی و کفش پاشنه ده سانتی پا کنی در حالی که از درون احساس رضایت نکنی . راستی چه خوبه وقتی از در بیای تو به جای تمام خستگی ها و ناملایمات یه لبخند پر محبت به اهالی خونه تقدیم کنی ، بی آنکه شکایتی داشته باشی و مدام از دست زمونه و عالم و ادم بنالی . چه خوبه وقتی به جای تلفن حرف زدن و پشت این و اون صفحه گذاشتن از وقتت بهترین استفاده رو بکنی خطی بنویسی ، چیز جدیدی بیاموزی و چه خوبه به جای دیدن دهتا فیلم بی سروته یه فیلم خوب ببینی و حس شور و هیجانت و تقویت کنی ،یا اینکه  به جای این همه رمان های بی سروته ایرانی که جز تبلیغ پارتی رقص ساز و آواز مد و ظاهر صیقه و زندگی دیگران و از هم پاشوندن و خیانت  هیچ چیز تازهای ندارن یه کتاب خیلی خوب بخونی سرگذشت ادمهای بزرگ یا شاید آدمهای که فکر میکردند آدمهای بزرگی هستند !. زندگی نامه ی کسانی که فتحی کردن ، جنگی راه انداختن ، اختراعی کردن . به خصوص کتاب های که در اینه اینکه زندگی شخصی یه آدم یا قشر خاصیه نشون دهنده  و راوی جنگ های داخلی و خارجی یک ملت بوده و به نوع تاریخ داستانی یک ملته ، مثل : "دا " یا "جنگ و صلح"  و یا " برباد رفته" و .....خود من بهترین لحضات زندگیم و با ارزش ترین روزهای عمرم همون روزهای بود که کتابی خواندم و غرق در شخصیت های یه کتاب با اون آدمها زندگی کردم . گناه کردم ، توبه کردم . انتقام گرفتم بخشیدم و بالاخره بارها و بارها مردم و زنده شدم .و چه خوبه به جای عروسک هدیه دادن به دوست بیست و پنج سالت بهش یه کتاب هدیه بدی همون کتابی که خودت دوست داری شاید بتونی اینطور خیلی راحت تر و بهتر قلبش و لمس کنی . شاید به نظر خیلی حرف سطحی بیاد ولی انقدر که از کتاب های متفرقه و داستان های خارجی پند گرفتم به شعورم اضافه شد تو هیچ کدوم از کتابهای منسوخ و بی ربط دانشگاه که شاید دیگه تو عالم امروز جامعه کاربردی نداشته چیزی یاد نگرفتم و کشفی نکردم !.


 
 
← صفحه بعد